بارانی که بی اجازه می بارد

چشمهایت دلم را ورق می زند.
رها میشوم در حجم نفسهایت
مثل پروانه ها که آزادند
دست هایت را لمس می کنم،

تابستان می شوم پر از آبشار گل های سرخ
کنارم هستی
و من از بارانی حرف می زنم که بی اجازه می بارد
و تو را بی وقفه در من تمنا می کند
من از تو می نویسم در دفتر دلی که به اندازه ما جا دارد...

/ 0 نظر / 32 بازدید