در تمنای دیدنتـــــ

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند

همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .

/ 1 نظر / 21 بازدید
خاطره

سلام.. شما هم وب قشنگی داری و نوشته ها و عکس های زیبایی میزاری... موفق باشی...