me & alone

کمی قدم بزنیم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٩
 

بیا برویم کمی قدم بزنیم ...
نگران نباش !
دوباره باز می گردانمت به قاب عکس!


 
 
چشمم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢٢
 

چشمم به این جاده خشکید
بس که هنوز
هر روز
داری می روی....


 
 
یک دسته کلاغ
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۱
 

پشت کاجستان، برف

برف، یک دسته کلاغ

جاده یعنی غربت

باد ، آواز، مسافر و کمی میل به خواب
شاخ پیچک، و رسیدن، و حیاط
   
من، و دلتنگ، و این شیشه خیس
   
می نویسم،و فضا می نویسم،
   
و دو دیوار، و چندین گنجشک
   
یک نفر دلتنگ است
   
یک نفر می بافد
   
یک نفر می شمرد
   
یک نفر می خواند
   
زندگی یعنی: یک سار پرید از چه دلتنگ شدی ؟
   
دلخوشی ها کم نیست : مثلا این خورشید
   
کودک پس فردا
   
کفتر آن هفته
   
یک نفر دیشب مرد
   
و هنوز نان گندم خوب است
   
و هنوز آب می ریزد پایین،اسب ها می نوشند
   
قطره ها در جریان
   
برف بردوش سکوت
   
و زمان روی ستون فقرات گل یاس

 
 
آب و رنگ
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٤:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
 

" به آب و رنگ وخال و خط ، چه حاجت روی زیبا را "

عزیزم ، بس کن ، ازاین بیشتر ترفند لازم نیست !


 
 
جاده های بی پایان
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٧
 

جاده های بی پایان را دوست دارم
دوست دارم باغ های بزرگ را
رودخانه های خروشان را
من تمام فیلم هایی را
که در آنها
زندانیان موفق به فرار می شوند
دوست دارم!
دلتنگ رهایی ام
دلتنگ نوشیدن خورشید
بوسیدن خاک
لمس آب.
درمن یک محکوم به حبس ابد
پیر و خمیده
با ذره بینی در دست
نقشه های فرار را مرور می کند!


 
 
مرد باشی...
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
 

مرد باشی
تنها باشی
دلتنگ باشی
آواره ی کوچه و خیابان باشی
وقتی به اولین زنی که شبیهِ اوست میرسی
نزدیک میشوی
سیگارت را روشن میکنی
بعد پشت دستت را خوب داغ میکنی
داغ
این داستان هیچ دنبالهای ندارد


 
 
با دوست
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۳:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
 

اوقات خوش آن بود که با دوست به سر شد

باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود ...!


 
 
به خیابان برو
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۳:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٦
 

به خیابان برو
دستِ یکی از این آدمهای سیاه و سفید را بگیر
و میهمانش کن به یک تانگو ی خیابانی
گورِ پدرِ عشقهای باکره
گورِ پدرِ روزهای رنگی
گورِ پدرِ انتظار
گورِ پدرِ تنهایی
صداقت تا چه حد ؟؟


 
 
خمیازه
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱٤
 

خمیازه ای در جواب خمیازه ای دیگر !
اینجا شهر خمیازه هاست
همه خمیازه می کشند !
یکی آبی خمیازه می کشد
یکی سیاه
و
تو
سفید


 
 
پلک نمیزنم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۱۱
 

دستور شرع گفته حلال است یک نظـر

من بعد از آن نظر به تو پـلکی نمی زنم ...


 
 
هنوز مردی هست
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/۸
 

امروز زنی را دیدم که بوسه از لبش می چکید! 

خدا را شکر

پس هنوز مردی هست که عاشقانه می بارد......!!


 
 
پر بزنم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٦
 

یارم از بهر فراقت به کجا سر بزنم...

شوق دیدار تو دارم به کجا پر بزنم...


 
 
خنده هاتان...
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٦
 

ای همه گل های از سرما کبود

خنده هاتان را که از لبها ربود؟

مهر هرگز اینچنین غمگین نتافت

باغ هرگز اینچنین تنها نبود

تاج های نازتان بر سر شکست

باد وحشی چنگ زد در سینه تان

صبح می خندد خود آرایی کنید

اشکهای یخ زده آیینه تان


 
 
دریا
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٥
 

اول دریا آرام بود

و شبها راه نمی رفت ،

تا تو هوای شهر به سرت زد ،

حالا هزار سال است

دریا ، گیج ...

هی میرود ،

هی برمی گردد ...!


 
 
تا به خود می آیم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٥
 

چای را دم می‌کنم دلتنگی‌ام را تازه‌تر،

تا به خود می‌آیم انگاری که مهمان رفته است...


 
 
خوشگل
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢
 

طـوری خوشـگـل نبـاشیـد؛ 

که آدم نفهـمـد چـه می گـوییـد!!


 
 
نه دل آزرده نه دلتنگ...
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۳٠
 

نه دل آزرده ، نه دلتنگ ، نه دلسوخته ام
یعنی از عمر گران هیچ نیندوخته ام
پاسخ ساده من سخت تر از پرسش توست
عشق درسی است که من نیز نیاموخته ام
روسیاه محک عشق شدن نزدیک است
سکه قلب زیانی است که نفروخته ام
برکه ای گفت به خود ، ماه به من خیره شده است
ماه خندید که من چشم به " خود " دوخته ام
شده ام ابر که با گریه فرو بنشانم
آتش صاعقه ای را که خود افروخته ام


 
 
رمانتیکهای آبکی
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٩
 

باران ببارد یا نبارد

چتر داشته باشم یا نداشته باشم

زمستان باشد یا نباشد

هیچ کدام برایم فرقی ندارد

من از تمام رمانتیک های آبکی خسته شده ام


 
 
رو سوی چه بگریزم؟
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

از زمزمه دلتنگیم، از همهمه بیزاریم

نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانی ست، رو سوی چه بگریزیم؟

هنگامه ی حیرانی ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار «آیا»، وسواس هزار «اما»

کوریم و نمی بینیم، ورنه همه بیماریم!

دوران شکوه باغ از خاطرمان رفته ست!

امروز که صف در صف خشکیده و بی باریم

دردا که هدر دادیم آن ذات گرامی را

تیغیم و نمی بریم، ابریم و نمی باریم ...

ما خویش ندانستیم، بیداریمان از خواب

گفتند که بیدارید؟ گفتیم که بیداریم!

من راه تو را بسته، تو راه مرا بسته

امید رهایی نی


 
 
در تمنای دیدنتـــــ
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٤:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

امشب دوباره غرق در تمنای دیدنت

سرمه ی انتظار به چشمانم میکشم

امشب دوباره تو را گم کرده ام

میان آشفته بازار افکار مبهمم

توی کوچه های بی عبور پاییزی

دستان گرمت را .. نگاه مهربانت را .. شانه های بی انتهایت را

منتظر نشسته ام

آخر قصه ی ما را همان اول لو دادند

همان جایی که گفتند: یکی بود و یکی نبود . . .


 
 
شور یا بیداد؟
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

آنچه می دیدیم و می دیدند  

بود خوابی ، یا خیـالی بود ؟

خامش ، ای آواز خوان ! خامش

در کدامین پـرده می گویی ؟

وز کدامین شور یا بیـداد ؟

با کدامین دلنشین گلبـانگ ، می خواهی

این شکستـه خاطر پژمرده را از غم کنی آزاد ؟


 
 
الوان زیبــــــــــا
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

میروم تا اررزوهایم را بیابم

میروم تا به الوان زیبای رنگین کمان بپیوندم

میروم تا شاید به نور برسم ...


 
 
ســـــــــــردم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۸
 

امشب چه تنهایم

زمینم پر زخاکستر

گمانم سوخته ام امشب

نمیدانم چرا سردم


 
 
پلک
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٧
 

عینک دودی ات را بزن

پلک که میزنی

ریشتر ریشتر دلم میلرزد...

 

 


 
 
نگه ساده
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٢
 

تو چه دانی...

که پس هر نگه ساده ی من ...


چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست...


 
 
نگاهی ترک خورده
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۳:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱
 

یکــــ بار که تنـــــها بمانی

یکـــــ بار که بشکنـد دلتـــ

غرورتـــــ

اعتمادتــــ

همین یکــــ بار کافیســـت

تا یکــــ عمـــر

از پشتـــ نگاهـــی ترک خورده به آدمهــا بنگری ...!

همین یکـــ بار کافیســـت

تا دیگر هیــچ نگاهـــی دلتــــ را نلرزانـــد ...


 
 
این روزها
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢۱
 

ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ ﺩﻟــﻢ ﺍﺻــﺮﺍﺭ ﺩﺍﺭﺩ ﻓــﺮﯾــﺎﺩ ﺑــﺰﻧــﺪ؛ ﺍﻣــﺎ ﻣــﻦ
ﺟــﻠﻮﮮ ﺩﻫــﺎﻧــﺶ ﺭﺍ ﻣﮯ ﮔــﯿــﺮﻡ ﻭﻗــﺘــﮯ ﻣــﮯ ﺩﺍﻧــﻢ ﮐــﺴــﯽ
ﺗــﻤــﺎﯾــﻠــﮯ ﺑــﻪ ﺷــﻨــﯿــﺪﻥ ﺻــﺪﺍﯾــﺶ ﻧــﺪﺍﺭﺩ ﺍﯾــﻦ ﺭﻭﺯﻫــﺎ
ﻣــــــﻦ ﺧــﺪﺍﮮ ﺳــــﮑــــــﻮﺕ ﺷــــﺪﻩ ﺍﻡ؛ ﺧــﻔــﻘــﺎﻥ
ﮔــﺮﻓــﺘــﻪ ﺍﻡ ﺗــﺎ ﺁﺭﺍﻣــﺶ ﺍﻫــﺎﻟــﮯ ﺩﻧــﯿــﺎ، ﺧــــﻂ ﺧــــﻄــﮯ
ﻧــﺸــــﻮﺩ .


 
 
حوصله
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

سیگار و غزل چاره ی بی حوصلگی هاست

یک شعر بمان پیشم اگر حوصله داری ..


 
 
بوسه از لب سوزان تو
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

یک بوسه بس است از لب سوزان تو ما را

تا آب کند این دل یخ بسته ما را

من سردم و سر دم........... تو شرر باش و بسوزان


 
 
هواری
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
 

من به تنگ آمده ام از همه چیز ،

بگذارید ، هواری بزنم ...!


 
 
کلافه
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٤:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
 

کلافه کرده ای مرا ...

چرا نگاهت ،

از نوشته های من قشنگتر است ؟!


 
 
چه رازهاست
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۸
 

میان سایه ای از غم........کنون اکنون میگریم

که حال ما چنین باشد ....

شکوه تنهاییم را ..... بدون سایه ام هرگز

نمیرانم.....چه رازهاست......با منو سایه ام هر......دم


 
 
یادت هستم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٦
 

کنارم نیستی

اما...

به حجم تمام مهربانی هایی که در 

قلبم جا گذاشته ای به

یادت هستم....


 
 
سیاهیها
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥
 

الا ای برف!
چه می ‏باری بر این دنیای ناپاکی؟
بر این دنیا که هر جایش رد پا از خبیثی است
مبار ای برف!
تو روح آسمان همراه خود داری
تو پیوندی میان عشق و پروازی
تو را حیف است باریدن به ایوان سیاهی‏ها
تو که فصل سپیدی را سرآغازی
مبار ای برف!


 
 
همیشـــــــــــــــه
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥
 

ماهی باشی یا ماهیگیر 

همیشه گیر داری

+ ماهیگیر در خودش ، ماهی هم در خودش !


 
 
زیباستـــــــــــــ
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱٥
 

پرواز به سمتِ چشم هایت زیباست

بارانیِ آن حال و هوایت زیباست

من عاشقِ برف بی امانم زیرا

تصویر شکیلِ ردِ پایت زیباست


 
 
آزاد آزادم
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۳
 

آزاد آزادم ببین چون عشق درگیر من است
دیگر گذشت آن دوره که تقدیر زنجیر من است
شاید نمی دانی ولی از خود خلاصم کرده ای
آیینه ی خالی فقط امروز تصویر من است
از عشق تو برباد رفت آن آبروی مختصر
من روح بارانم ببین ، چون عشق تقدیر من است …


 
 
یادم باشــــــــــــــد
نویسنده : آرش محمدنژاد - ساعت ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/۱۳
 

یـــــادم بــاشـــد بگـــویــمـتـــــــــ

دیگــــــر از ایـــــن لــــبخنــــدها :

آن هــــم ناگهـــانــــے،
نـثـار چشمــهاے بیقـــرارم نکـنــے؛
 
دلــم طاقتــــــــــ ایـــــن همـِـہ عاشقــــــے یـک جــــا را نـــــــدارد !!!